پریساپریسا، تا این لحظه: 15 سال و 11 ماه و 12 روز سن داره

تقدیم به پریسای عزیز

با دیدن روی ماهت روزم ساخته میشه....

فصل 32 :کیک کاکائویی .....و پریسا

  یه سلام گرمه گرمه گرم  به گرمی هوای شهرمون به تمام دوستانمون این روزا به پریسا خانم خیلی خوش میگذره. چون مامانی تصمیم گرفته حسابی سرشو گرم کنه. صبح که از خواب بیدار میشه . بعد از شستن دست و صورت ، صبحونه میخوره . یه روز تخم مرغ نیمرو ، یه روز فرنی و یه روز بسکویت و شیر. پریسا بسکویت و شیر خیلی دوست داره و کلا" هر وقت که گرسنه میشه میاد سراغم و میگه بکوشی (بسکویت و شیر). بعد از خوردن صبحانه و تعویض لباس و شونه کردن مو و زدن یه گیر خوشکل به موها ، نوبت بازی کردن میرسه که از سه چرخه سواری گرفته تا عروسک بازی و خوندن کتاب و کارتون نگاه کردن و وررش و نی نای نای و نقاشی کشیدن و.......      &...
4 تير 1391
2041 0 186 ادامه مطلب

طرز تهیه ی دلمه

سلام در پست قبلی چند تا از دوستان عزیز، گفتن که طرز تهیه ی دلمه رو بنویسم. من هم برای شما طرز تهیه ی این غذای خوشمزه رو مینویسم. امیدوارم خوشتون بیاد. پس بفرمایید ادامه تا بگم..... طرز تهیه ی دلمه ی مرگ مو: مواد لازم: برگ درخت انگور . ابتدا این برگه ها را خوب بشویید و در بک قابلمه آب جوش درست کنید. برگ ها را در اب جوش ریخته و 5 دقیقه بگذارید بجوشد. بعد در آبکش ریخته و بعد از خنک شدن نوک شاخه ایی که به برگ ها چسبیده جدا میکنیم. ......................................... مواد داخل دلمه : گوشت چرخ کرده پیاز نخود دوپوسته شده ی پخته برنج به صورت آبکش شده کشمش زعفران. ادویه . نمک . زرد چوبه . فلفل ...
31 خرداد 1391

فصل 31 : یه سفر کوچولو و حرف زدن پریسا

  سلام. امیدوارم همه ی دوستان خوب باشن.  یه مدت بود شدیدا"  هوس دلمه ی برگ مو کرده بودم و چون غذای نسبتا" سختیه ، سپردمش به مامان... و روز چهار شنبه قرار شد مامان جون درستش کنه.... مامان جون هم که دستش درد نکنه سنگ تموم گذاشت و یه دلمه درست کرد که انگشتامونو  هم باهاش خوردیم. از بعد از ظهر من و پریسا رفتیم خونه مامانم و تا شب اونجا موندیم و یه مقدار از کار های مربوط به تهیه غذا رو کمکشون انجام دادیم. خلاصه تا ساعت 10 شب طول کشید وبعدش هم رفت روی گاز تا فردا صبحش که دیگه حسابی جا افتاده بود و بسیار خوشمزه و جای همه خالی .....             &...
28 خرداد 1391
1863 0 116 ادامه مطلب

فصل 29 : پریسا و آشپزی

                        سلام وقتی بخوای تند تند پست جدید بذاری نتیجه این میشه که هیچی برای نوشتن نداری!!!!! ولی تصمیم دارم از این به بعد زود به زود پست جدید بذارم                                   سه شنبه شب حوصله ی 2 تایمون حسابی سر رفته بود. ساعت 10 و نیم یه دفعه تصمیم گرفتم پریسا رو ببرم پارک. سریع آماده شدیم و رفتیم. البته با این عادت جدید پریسا خانم که برای من شده مایه ی دردسر.... یه توپ این دستش و یه عروسک اون دستش !!!!! بهش میگم عزیزم اینطوری نمیشه دستت رو بگیرم. ولی کی که گوش بده. خلاصه به هر زحمتی بود از خیابون شلوغ رد شدیم. حاضر نبود یکیشونو بهم بده یا دستش رو بگیرم. کلا " از اومدن پشیمونم...
20 خرداد 1391
2594 0 111 ادامه مطلب

فصل 28: پریسای 19 ماهه ما.....

  سلام  امیدوارم که همه ی دوستان و فرشته هاشون خوبه خوب باشن. 17 / 3/ 1391  پریسا خانم ما 19 ماه میشه...هوررررررررااااااا یعنی دیگه داره برای خودش خانمی میشه... هوررررررررااااااا    دخترگلم خیلی از کارهایی رو که باید بلد باشه ، بلده و انجام میده. هر وقت بهش کاری میگم(البته کار کوچولو) بدو بدو میره و انجام میده. هر چیزی بهش میدیم میگه مسی هر چیزی هم بهش بگیم میگه دش(چشم) قربون چشم گفتنش که هر بار میگه دش میخوام بخورمش. هر روز بیشتر از روز قبل خودشو تو دل من و بابایی جا میکنه. نه تنها ما بلکه همه ی اطرافیان.( مامانم ، خاله، زندایی، عمه و....) ای شیطون بلای ما...
16 خرداد 1391

پریسا در مسابقه ی : بابایی دوستت دارم.

بابای خوبم. وقتی خدا منو از بهشت میفرستاد ،بهم گفت دوتا فرشته از من مراقبت میکنن. وقتی دیدم یکی از اون فرشته ها بابای به این خوبیه ،خوشحال شدم. خدا جون ممنون که اجازه دادی بیام روی زمین. خدا جون مراقب بابای مهربون و زحمت کش من باش. بابایی به اندازه ی تمام ستاره ها دوستت دارم. بابای عزیزم روزت مبارک ...
14 خرداد 1391

فصل 27 : روز پدر و تولد

   سلام اول به همه ی باباهای مهربون و تبریک روز پدر بعد هم به همه ی دوستان گلم بعد هم به خوشکل خانم خودم پریسا ی عزیزم رسیدیم به 10 / 3  و گفتن خبر . البته قبل از اون:                                             تولد حضرت علی (ع) و روز پدر مبارک                        &nb...
10 خرداد 1391
3218 0 113 ادامه مطلب

فصل 26 : پریسا خانمممممم

  سلام         سلام             سلام راستش نمیدونستم چی بنویسم. ولی خودم هم از ننوشتن خسته شدم . دیگه با این هوا مجبور به خونه نشینی هستیم و دوباره روز مرگی های خسته کننده شروع شده... حالا شروع کردم به نوشتن ببینم چی درمیاد....... اول از مهمانی روز جمعه..... گفتم که قرار شد جمعه نهارمونو ببریم خونه مامان جون (مامانم) البته دایی حسین و بچه ها هم دعوت کردم . خوب بود و خوش گذشت . خدا رو شکر پریسا راضی بود و با یاسین و ستایش حسابی بازی کرد . ولی بعد از ظهر کمی اذیتم کرد چون حاضر نمیشد بخوابه.و چشم از مامان جون بر نم...
3 خرداد 1391
2069 0 195 ادامه مطلب

فصل 25:مهمانی و باز هم پریسا جوووووووووون

سلام..... مدتی بود تصمیم داشتم به یکی ، دوتا از دوستان که قبلا" با هم همکار بودیم سر بزنم. ولی فرصت نمیشد. تا اینکه روز سه شنبه با اطلاع قبلی خونه ی سارا جون، خودمونو مهمون کردیم.و از ساعت 10 صبح هم رفتیم اونجا . آخه مجبور بودیم . چون هم خونشونو بلد نبودم وهم باید با  بابایی میرفتیم. به سارا گفتم من زود میام. اون هم گفت چه بهتر... خلاصه از همون اول صبح که رسیدیم پریسا خانم با آقا احسان (پسر سارا که 2 سال و نیمشه) شروع کردن به شیطنت و بازی.... زیاد با هم رابطه خوبی بر قرار نکردن. نفهمیدم علتش چی بود. آخه هر دوتا یکی یه دونه و کمی هم ناز دونه...... نمیدونستم کودومشونو آروم کنم. البته گاهی با هم به تفاهم میرس...
28 ارديبهشت 1391
1541 0 133 ادامه مطلب