فصل بیست و چهارم:روز مادر و پریسا خانم
سلام این دفعه کمی زودتر اومدیم. قبل ازهر چیز مجددا" روز مادر مبارک امروز جمعه بود و قرار بود که تولد بابایی و دایی ابراهیم و جشن روز مادر در یک مراسم خونه مامان جون. برگذار بشه. ولی متاسفانه از دیشب حال بابایی بد شد و من نتونستم برای تدارک به کمک مامان جون برم. دست مامانم درد نکنه که دست تنها البته با کمک دایی ابراهیم تمام کار ها رو انجام دادن. ما که نمیخواستیم بریم ولی عصر که شد همه زنگ زدن که باید بیایید. ما هم دیگه رفتیم هر چند حال بابایی خوب نبود........ خلاصه جای همه خالی بود. خاله معصومه. و دایی ها و خاله مینا همه اونجا بودن. یه جشن کوچولو گرفتیم. و کادوهای تولد و روز مادر داده...
نویسنده :
مامان پریسا
1:49













