بستن
تبلیغات در نی نی وبلاگ
تقدیم به پریسای عزیز
تقدیم به پریسای عزیز
این وبلاگ مربوط به خاطرات روزانه از پریسا میباشد

 

سلام         سلام             سلام

راستش نمیدونستم چی بنویسم. ولی خودم هم از ننوشتن خسته شدم . دیگه با این هوا مجبور به خونه نشینی هستیم و دوباره روز مرگی های خسته کننده شروع شده...

حالا شروع کردم به نوشتن ببینم چی درمیاد.......

اول از مهمانی روز جمعه.....

گفتم که قرار شد جمعه نهارمونو ببریم خونه مامان جون (مامانم) البته دایی حسین و بچه ها هم دعوت کردم . خوب بود و خوش گذشت . خدا رو شکر پریسا راضی بود و با یاسین و ستایش حسابی بازی کرد . ولی بعد از ظهر کمی اذیتم کرد چون حاضر نمیشد بخوابه.و چشم از مامان جون بر نمیداشت آخه مامان جونو خییییییییلی دوست داره. بالاخره با کلی گریه 1 ساعت خوابید. محصل

موقعی که میخوام نماز بخونم بدو بدو میاد سراغم چادرمو میکشه و داد میزنه الله ا َ بَ .....

مجبور میشم یه روسری براش بیارم تا به جای چادر بندازه سرش و یه مهر که اول سرشو میذاره روش و بعد هم شروع میکنه به چشیدنش....تعجب حالا قراره برا خانمی پارچه بگیرم و براش یه چادر کوچولو درست کنم.محصل

خانمی عاشق هندونه خوردنه . هر چند دقیقه یک بار میره سراغ یخچال و میگه هیندونه هیندونه......

ما کلا" زیاد هندونه خور نیستیم سال قبل از اول تا آخر تابستون شاید 3 یا 4 تا هندونه گرفتیم . ولی امسال به خاطر خانمی در همین یک هفته 5 ، 6 تا گرفتیم . بنده ی خدا بابایی که باید از این همه پله بیاردشون بالا. عزیزم دست گلت درد نکنه. محصل

دیشب هم بالاخره همراه با بابایی رفتیم بازار و برای خانمی کفش تابستونه گرفتیم . خیلی دوستشون داره مخصوصا" چراغایی که داره و خاموش روشن میشن . مرتب داخل خونه پاش میکنه و راه میره.

 

 همون موقع بازار که بودیم بابایی تصمیم گرفت یه سه چرخه خوشکل هم برای خانمی بگیره.محصل

 از همون جا سوارش شد و تا خونه پیاده نشد. وقتی هم رسیدیم خونه بابایی رو مجبور کرد بیاردش بالا و الان هم همش سوارش میشه و باز هم مامان بیچاره ی بیکار باید بره و هولش بده..........کلافه

یه روز هم تولد یکی از فامیلها بود که خانمی تازه عروس هم بودن. تولد خونه خاله مینا بود و کلی به همه و مخصوصا" بچه ها خوش گذشت.

هیچ وقت دوست نداشتم خبر بد تو وبلاگ دخترم بنویسم. ولی وقتی خبر رو خوندم دلم لرزید و اشکم سرازیر شد . پیش خودم گفتم خدا به مامانش صبر بده . من که فقط دوست دنیای مجازی بودم حالم این شد وای به حال دل مامان و باباش.....

الینا کوچولو .....فرشته ی مهربون....خدا خیلی دوستت داشت که نذاشت بیشتر از 7 ماه زمینی بمونی....برای همین زود فرشته ی قشنگشو برد.

   بهشت خدا مبارکت باشه. سلام ما رو هم به خدا برسون........

ممنون که وقت گذاشتید. عکسها هم در ادامه منتظر شما دوستان گلم هستن.

ziba

راستی روز ٤شنبه ١٠/ ٣ / ٩١  اینجا یه خبر مهم داریم . همههههه ی دوستان گلم هم دعوت هستن . حتما" تشریف بیارید. 

ziba

پ . ن

چند تا از دوستا گفتن خبر چیه.

خوب خودتون حدس بزنید ممکنه خبر چی باشه....چشمک



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:00 بعد از ظهر | چهارشنبه 3 / 3 / 1391 توسط مامان

ziba

سلام.....

مدتی بود تصمیم داشتم به یکی ، دوتا از دوستان که قبلا" با هم همکار بودیم سر بزنم. ولی فرصت نمیشد.

تا اینکه روز سه شنبه با اطلاع قبلی خونه ی سارا جون، خودمونو مهمون کردیم.و از ساعت 10 صبح هم رفتیم اونجانیشخند. آخه مجبور بودیم . چون هم خونشونو بلد نبودم وهم باید با  بابایی میرفتیم. به سارا گفتم من زود میام. اون هم گفت چه بهتر...

خلاصه از همون اول صبح که رسیدیم پریسا خانم با آقا احسان (پسر سارا که 2 سال و نیمشه) شروع کردن به شیطنت و بازی....

زیاد با هم رابطه خوبی بر قرار نکردن. نفهمیدم علتش چی بود. آخه هر دوتا یکی یه دونه و کمی هم ناز دونه......ابرو

نمیدونستم کودومشونو آروم کنم. البته گاهی با هم به تفاهم میرسیدن ولی در کل رابطه حسنه نبود.

بعد از خوردن نهار نزدیک 1 ساعتی هر دوتا شون بیهوش شدن از خستگی و تازه من و سارا همدیگه رو دیدیم و چند کلمه حرف زدیم.

ساعت 5 نیم عصر هم بابا یی اومد دنبالمون. در کل خوش گذشت. جای دوستان خالی بود.

این هم پریسا خانم و آقا احسان که اصلا" نذاشتن یه عکس درست ازشون بگیرم....

 

 

زیبا                       زیبا                    زیبا                    زیبا

ziba

و اما پریسا خانم......      زیبا

چند روزه یاد گرفته (حالا از کجا ؟ خدا میدونه....) وقتی میخواد خودشو برامون لوس کنه یا چیزی میخواد... میره جلو آیینه قدی که گوشه ی سالونه . و با صدای بلند شروع میکنه به مثلا" گریه کردن ولی بدون اشک....متفکر

باید صداش کنم. نوازشش کنم و کلی منت کشی که ببینم خانمی دلش چی میخواد. قربون ناز کردنت بره مامانی...مژه

ziba

راه میفته میاد دنبالم. هر چی دم دستش میاد نشونم میده و میگه ای چیه؟؟؟

و من هم اسم اون وسیله یا هرچیزی که هست رو بهش میگم و پریسا هم همونو با زبون خودش چند بار تکرار میکه.

مثلا" میخواستم قطره آهن بهش بدم. ای چیه؟ قطره چکون.

پریسا= قطه قطو..........خنثی

یا رفته کشو وسایل اشپز خونه رو باز کرده و یکی یکی وسایلو در میاره و.....ای چیه.......

                                             

ziba

وقتی از بیرون میایم یا جایی میریم . اول دم در میشینه و خودش کفشاشو در میاره. هیچ وقت با کفش وارد نمیشه.....بغل

وقتی چیزی ازدست مون میگره حتما" میگه مسی (مرسی)....بغل

ziba

فردا یعنی جمعه قراره مامان جون  رو دعوت کنیم ولی چون مامان جون پاهاش درد میکنه ،تصمیم گرفیم ما غذا رو آماده و به خونه مامان جون( مامانم) بریم.

پریسا که عاشق مامان جونه. حتما" فردا کلی بهش خوش میگذره.ایشالله....

 

عاشقتم عزیز دلم..........

ziba

 



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 9:56 قبل از ظهر | پنجشنبه 28 / 2 / 1391 توسط مامان

سلام این دفعه کمی زودتر اومدیم.

قبل ازهر چیز مجددا" روز مادر مبارک   

امروز جمعه بود و قرار بود که تولد بابایی و دایی ابراهیم و جشن روز مادر در یک مراسم خونه مامان جون. برگذار بشه.

ولی متاسفانه از دیشب حال بابایی بد شد و من نتونستم برای تدارک به کمک مامان جون برم.

دست مامانم درد نکنه که دست تنها البته با کمک دایی ابراهیم تمام کار ها رو انجام دادن.

ما که نمیخواستیم بریم ولی عصر که شد همه زنگ زدن که باید بیایید.

ما هم دیگه رفتیم هر چند حال بابایی خوب نبود........افسوس

خلاصه جای همه خالی بود. خاله معصومه. و دایی ها و خاله مینا همه اونجا بودن.

یه جشن کوچولو گرفتیم. و کادوهای تولد و روز مادر داده شد و بچه ها هم طبق معمول بازی و شیطنت کردن و آخر شب خسته و کوفته برگشتیم خونه.

مدتیه از پریسا خانم زیاد ننوشتم.پس ادامه ی پست فقط پریسا خانم......

حرف زدن پریسا:

خیلی وقته که از 1 تا 3 رو خیلی قشنگ میگه اِک ، تو ، شه ( با همین حروف).

مُغ مُ  = تخم مرغ

بُغ با = پرتقال

مُخاش = میخوامش

کا= کلاه

جملات= آب بده  ( اینو خیلی وقته یاد گرفته )  و امروز که رفته بود حمام و حسابی سر حال بود از همون جا داد میزد= بابا.......بیا.........آبه........  ( یعنی سه تا کلمه) هوراااااااابغل

تازگیها یه شبکه کارتونی دوبله پیدا کردیم که با کمال تعجب دیدم پریسا شدیدا" بهش علاقه پیدا کرده تا از خواب بلند میشه کنترل به دست میاد سراغم و میگه کاتو  ( کارتون)

وقتی شروع میکنه به صدا زدن مامان یا بابا بی وقفه و تقریبا" با فریاد تکرار میکنه و تا جواب ندیم به کار خودش ادامه میده . البته برای مامان از هر 10 بار 5 بار میگه مامانی و 5 بار هم مَ یَ مژه

بابایی برای پریسا خانمیه ماشین بزرگ گرفته که شده مایه ی دردسر مامانی......

خانمی سوار میشه و داد زدنها شروع میشه یعنی = ماما یا مَیَ بیا .........و من هم که بیکار .....باید برم خانمو هل بدم!!!!! با یه دور دو دور هم که راضی نمیشه و تا از پا نندازه منو دست بردار نمیشه.

بعد تازه عروسک و چند تا اسباب بازی هم با خودش بر میداره که کنار دستش باشن.منتظر

غذا خوردن خانمی هم خدا رو شکر خوبه ولی چند تا چیز هستن که دوست نداره مثلا" غذاهای شیرین مثل خورشت فسنجون یا خورشت آلو یا پلو هویج یا هر غذایی که کشکش داشته باشه.

در عوض عاشق غذاهای آبدار مثل آبگوشت ، آش و سیب زمینی پخته .

این سری که رفته بودیم بهداشت بعد از وزن گرفتن متوجه شدم 500 گرم کم کرده به خاطر بیماری که در مسافرت گرفته بود.افسوس

فکر کنم چند مطلب دیگه هم بود ولی یادم رفت.....

حالا کلی عکس به تلافی پست قبل که عکس نداشت.

ممنون که اومدید.بفرمایید......

 

 

 



ادامه مطلب...
موضوع :

نوشته شده در تاريخ 1:49 قبل از ظهر | شنبه 23 / 2 / 1391 توسط مامان

شکلک های ملوسک

سلامی به گرمی هوای شهرمون به همه ی دوستان عزیز و مخصوصا" پریسا خانم خودم....

و این بار به همسر عزیزم....

                                         

همسر عزیزم....حسین جان.........تولدت مبارک

روز تولد تو میلاد عشق پاکه

                                   برای شکر این روز پیشانیم به خاکه

من سر سپرده هستم، تا مرز جون سپردن

                                   با یک اشاره ی تو حاضر برای مردن

                                        

20 / 2 / 1391  یکی از زیباترین روز ها برای من و پریسا جونه.

حسین جان از صمیم قلب تولدت رو تبریک میگم.

خدایا از تو ممنونم که معنی واقعی عشق رو نشونم دادی.

خدایا از تو میخوام که عشقمو در پناه خودت سلامت نگه داری.

                                               

یه جشن کوچولو هم داریم . ولی چون تولد دایی ابراهیم هم 20 اردیبهشته.

برنامه روز جمعه هستش . پس عکسها میمونه برای پست بعدی.

داداش گلم تولد شما هم مبارک باشه. خیلی دوستت دارم.

                                                                     

روز یکشنبه 17 / 2 / 1391  پریسای گل مامان و بابا 18 ماهه شد.

زیباترین بهانه ی زندگی من الان 1 سال و نیمه که پاهای کوچولوشو گذاشته رو چشمای مامانی و به مامانی زندگی دوباره داده.

فرشته ی قشنگم ، نفسم به نفست بنده.

پس باش تا من هم با بودنت ، باشم.

دختر مهربونم رو روز یکشنبه برای تزریق واکسن بردم.

بمیرم که چقد صبوری مثل مامانت......برای تزریق 2 تا واکسن صدای بچم در نیومد.

عزیز دلم خیلی زیاد دوستت دارم  

                                                                  

روز شنبه 23 / 2 / 1391  روز تولد حضرت فاطمه و روز زیبای مادره.

مامان عزیزم روزت مبارک........ممنونم برای تمام زحمتهایی که برامون کشیدی و میکشی. دستت رو میبوسم

و.....تمام مامان های مهربون و زحمت کش. روز شما هم مبارک

تقدیم به همه ی دوستانم به خصوص مامان های مهربون.

شکلک های ملوسک

برای اینکه این پست بدون عکس دخملی نباشه................



موضوع :

نوشته شده در تاريخ 2:48 بعد از ظهر | سه شنبه 19 / 2 / 1391 توسط مامان
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 24 صفحه بعد
درباره وبلاگ

آرشيو مطالب

صفحات وبلاگ

آخرين مطالب

پيوند ها

پيوندهاي روزانه

آمار وبلاگ








كد ماوس

Online User گالری تصاویر

پریسای عزیز

Aleo Flash Intro Banner Maker
وب علی خوشتیپ
تصاویر زیباسازی نایت اسکین

طراحی بنر و لوگو
KoodakMedia.com