تقدیم به پریسای عزیز

1

اولین بازدید خارج از مهد و تولدانه.....

سلام بالاخره پریسا خانم بعد از یک هفته بیماری ، هفته ی گذشته با یه بهبود ی نسبی به مهد کودک رفت و با جایزه ایی که فرشته ی مهربون واسش آورده بود ، قبول کرد که به کلاس خودش  بره ... این هم هدیه ی فرشته ی مهربون البته اندازه ی کتاب دقیقا به اندازه ی پریسا هستش و روز یکشنبه ، مهد کودک بچه ها ی آمادگی رو برای بازدید آتش نشانی به یکی از پایگاه ها بردن و البته پریسا خانم هم همراه مامانش به اونجا رفت .... داخل اتوبوس موقع رفتن: واقعا براش جالب بود و همه چیز براش تازگی داشت. چون تا قبل از اون فقط قصه ی آتش نشانی و شعر آتش نشان رو شنیده بود. راستی شعر اتش نشان که پریسا خیلی وقته حفظش کرده ا...
3 آبان 1392

خدا رو شکر....

سلام این هفته  ی گذشته به من که خیلی سخت گذشت... دلیلش رو هم در پست قبل نوشته بودم....   بله.. بیماری پریسا .... که این بار واقعا طولانی و خسته کننده شده بود. از روز چهارشنبه ی اون هفته شروع شد و از روز 5 شنبه به مدت 3 شب تب داشت.... البته صبح که میشد تبش قطع میشد . همراه با بابایی میبردیمش خونه ی مامان جون و خودمون میرفتیم سر کار .... ظهر که برمیگشتیم دم در منتظرمون بود و کلی از مامان و بابا استقبال میکرد.  و بعد از خوردن نهار به خونه ی خودمون میرفتیم. از همون روز اول بیمار شدنش هم قبول کرده بود که این هفته خونه ی مامان جون بمونه و مهد نیاد ولی روزای اخر دیگه کم طاقت شده بود. روز سه شنبه ...
25 مهر 1392

روز کودک .... 35 مین ماهگرد ...

  سلام.  ایشالله که همه ی دوستان خوب و خوش و سلامت باشن..... اول باید از تمام دوستای گلم تشکر کنم که با نبودم و سر نزدنم باز به خونه ی ما سر میزنن و با کامنت های پر از مهرشون خوشحالم میکنن. کامنت های 2 تا پست قبل رو ایشالله در اولین فرصت جواب میدم و به خونه ی تک تکتون سر میزنم.   متاسفانه یا خوشبختانه.... دیگه اینقد سرم شلوغ شده و وقت آزادم کم ، که دیگه فرصتی برای اینجا باقی نمونده.... از روز 3 شنبه که روز جهانی کودک بود میخواستم پست بذارم ولی..... پس قبل از هر حرفی اول روز جهانی کودک رو با تاخیر به پریسا جونم و به همه ی بچه های ناز و خوشکل و مخصوصا تمام نی نی های دوست جونیهامون تبریک ...
19 مهر 1392

پریسا خانم مهد کودکی میشود

سسسسسسسسسلام   مهر ماه امسال برای ما یه جورایی متفاوت شد . البته به غیر از هفته ی اولش. چون اتفاق خوبی که افتاد از هفته ی دوم  مهر شروع شد. و اون اتفاق مهم این بود که پریسا خانم مهد کودکی شد......   پریسا خانم و خوشحالی برای مهدکودکی شدنش...   این چند روز با چنان ذوق وصف ناشدنی صبح ها از خواب بیدار میشه و با ما یعنی مامان و بابا از خونه بیرون میاد که قابل توصیف نیست... ولی ظهر که برمیگردیم خونه.....  یعنی همین مدلی بغلم خوابه...   و پریسا در روز اول مهد....     لازم به ذکره که پریسا و مامانش هر دو با هم مهد کودکی شدن...   بله....
7 مهر 1392

بوی مهر

   سلام امروز یه سلام جدا گونه هم به دوستای فرهنگی و دانشجوها و دانش آموزا دارم... ایشالله سال خوبی رو شروع کرده باشن. این روزا حال و هوای شهر حسابی تغییر کرده... البته ما که تا 1 ماه دیگه هنوز برامون تابستونه ..ولی از کنار مغازه های لوازم تحریر که رد میشم یاد کلی خاطرات گذشته میفتم... هم خاطرات خوب و هم بد... یادش بخیر روزهایی که بیسواد بودیم و کم کم با سواد شدیم یادش بخیر اون همه کتاب و دفتر و مداد و پاک کن و...... که با چه ذوقی میخریدیم و استفاده میکردیم. الان هم گاهی یه کتاب نو که میفته دستم اول ورق میزنم و میگیرمش نزدیک بینیم تا بوی اون روزا رو حس کنم... یه بوی خاص که فقط مخصوص کلاس...
1 مهر 1392

خاطرات سفر شهریور 1392 (ماهگرد 34 )

سلام ما بالاخره جمعه شب برگشتیم خونه..... جای همه خالی بود . خیلی بهمون خوش گذشت . هر جا که رفتم به یاد همه ی دوستای گلم بودم... از لحظه ایی که رسیدم هنوز فرصت نکردم بیام اینجا ... بچه دارها میدونن چی میگم... ... ولی مدام به فکر این بودم که بیام و خاطرات سفر رو بنویسم. راستی تا یادم نرفته برای دخملی بنویسم که 17 شه ریور مصادف بود با سی و چهارمین (34 ) ماهگردش که چون در سفر بودیم دیگه نشد که یه پست اختصاصی براش بذارم. خب دیگه بریم سراغ خاطرات سفر..... روز 5 شنبه 14 / 6 / 1392 ساعت 7 و نیم صبح سفر ما همراه با دایی حسین و خانوادشون شروع شد.مقصد اولیه ی ما همدان بود ... بابایی یه ...
25 شهريور 1392
1632 0 103 ادامه مطلب

میریم سفر....

سلام ایشالله فردا صبح یعنی 5شنبه 14 / 6 میریم مسافرت . مقصد :  همدان... تبریز .....و باقیش هم با خدا..... ایشالله اگر بشه شاید مرتب اپ کنم و در همین پست خاطرات سفر رو به روز بنویسم (البته اگر مُدم رو با خودمون ببریم و اگر پریسا خانم اجازه بده و اگر فرصت مناسب پیش بیاد و اگر..... )در غیر این صورت بعد از برگشتن کلی خاطره و عکس برای این پست خواهم داشت.... البته ایشالله...   پس فعلا خدانگهدار. ...
14 شهريور 1392

یه دیدار دیگه ... البته در خانه ی بازی کودک...

سلام... امیدوارم خوب و سلامت باشید... ایشالله به همه ی ارزوهای قشنگتون برسید.... دیروز یعنی چهار شنبه 6 / 6 / 1392 با دوستای عزیز وبلاگی یه قرار داشتیم تا در یک کارگاه آموزشی کودک شرکت کنیم.... ساعت 6 الی 6 و نیم قرار بود کلاس تشکیل بشه... از اونجایی که راه دور بود ما هم قبل از 6 حرکت کردیم... وقتی رسیدیم.... حتی خانم مربی هم نیومده بود!!!! فکر کنم از این به بعد باید یک ساعت بعد از قرار تعیین شده از خونه حرکت کنم !!! از شانس بددددد  و برای اولین بار ، دوربینمو با خودم نبردم....یعنی اونجا شدیدا دپرس بودم..... اخه چرا باید یادم میرفت؟؟؟؟؟ الان هم هر چی نشستمم منتظر دوستای عزیز که بهم عکس برسونن دیدم خبری نیس...
12 شهريور 1392

با خبر خوش بالاخره اومدیم....

                       سسسسسسسسلام ایشالله همه ی دوستان ،همیشه خوش و لباشون خندون و دلشون شاد باشه. ایشالله همه ی جوون ها خوشبخت بشن و همه جا خبر های خوش باشه.. خب بالاخر بعد از یه غیبت کبری ، برگشتیم... علت غیبت رو هم که فکر کنم میدونید واسه چی بود...ببببببببلللللللهههههههه .... عروسیییییییی عمه بهاره بود دیگهههه خدا رو شکر همه چیز خوب بود ... مراسم عاااااالی یود و به همه کلی خوش گذشت.... از روز شنبه ی گذشته هر شب خونه ی عمه بهاره ، همه جمع بودن و برای عمه بهاره و عروس شدنش شادی میکردن. ...
4 شهريور 1392

مسافرت کوچولو ....

سلام ایشالله که همه ی دوستان خوب و سلامت باشن... راستش مدتیه کامپیوتر باهامون سر ناسازگاری گذاشته و برای همین ،همون مدت زمان کم رو هم که برای نت اومدن گذاشته بودم باز هم کم و کمتر کرده.... وگرنه هم مطلب برای نوشتن دارم و هم کلی عکس.... ما برای تعطیلات عید فطر به یه مسافرت کوچولو رفتیم..... اولش که به جاده زدیم فقط مقصد رسیدن به یاسوج بود. ولی بعدش.... بهتره کم کم با عکس ها توضیح بدم. روز جمعه یعنی روز عید فطر بعد از خوندن نماز عید زدیم به جاده به مقصد یاسوج ... سر راه برای خوردن صبحانه توقف کردیم... بعد از ظهر به یاسوج رسیدیم... حدود 9 ساعت در راه بودیم. اما ارزششو داشت. چون هوای یاسوج عااااالی ب...
26 مرداد 1392