تقدیم به پریسای عزیز

1

خاطرات سفر شهریور 1392 (ماهگرد 34 )

سلام ما بالاخره جمعه شب برگشتیم خونه..... جای همه خالی بود . خیلی بهمون خوش گذشت . هر جا که رفتم به یاد همه ی دوستای گلم بودم... از لحظه ایی که رسیدم هنوز فرصت نکردم بیام اینجا ... بچه دارها میدونن چی میگم... ... ولی مدام به فکر این بودم که بیام و خاطرات سفر رو بنویسم. راستی تا یادم نرفته برای دخملی بنویسم که 17 شه ریور مصادف بود با سی و چهارمین (34 ) ماهگردش که چون در سفر بودیم دیگه نشد که یه پست اختصاصی براش بذارم. خب دیگه بریم سراغ خاطرات سفر..... روز 5 شنبه 14 / 6 / 1392 ساعت 7 و نیم صبح سفر ما همراه با دایی حسین و خانوادشون شروع شد.مقصد اولیه ی ما همدان بود ... بابایی یه ...
25 شهريور 1392
1632 0 103 ادامه مطلب

میریم سفر....

سلام ایشالله فردا صبح یعنی 5شنبه 14 / 6 میریم مسافرت . مقصد :  همدان... تبریز .....و باقیش هم با خدا..... ایشالله اگر بشه شاید مرتب اپ کنم و در همین پست خاطرات سفر رو به روز بنویسم (البته اگر مُدم رو با خودمون ببریم و اگر پریسا خانم اجازه بده و اگر فرصت مناسب پیش بیاد و اگر..... )در غیر این صورت بعد از برگشتن کلی خاطره و عکس برای این پست خواهم داشت.... البته ایشالله...   پس فعلا خدانگهدار. ...
14 شهريور 1392

یه دیدار دیگه ... البته در خانه ی بازی کودک...

سلام... امیدوارم خوب و سلامت باشید... ایشالله به همه ی ارزوهای قشنگتون برسید.... دیروز یعنی چهار شنبه 6 / 6 / 1392 با دوستای عزیز وبلاگی یه قرار داشتیم تا در یک کارگاه آموزشی کودک شرکت کنیم.... ساعت 6 الی 6 و نیم قرار بود کلاس تشکیل بشه... از اونجایی که راه دور بود ما هم قبل از 6 حرکت کردیم... وقتی رسیدیم.... حتی خانم مربی هم نیومده بود!!!! فکر کنم از این به بعد باید یک ساعت بعد از قرار تعیین شده از خونه حرکت کنم !!! از شانس بددددد  و برای اولین بار ، دوربینمو با خودم نبردم....یعنی اونجا شدیدا دپرس بودم..... اخه چرا باید یادم میرفت؟؟؟؟؟ الان هم هر چی نشستمم منتظر دوستای عزیز که بهم عکس برسونن دیدم خبری نیس...
12 شهريور 1392

با خبر خوش بالاخره اومدیم....

                       سسسسسسسسلام ایشالله همه ی دوستان ،همیشه خوش و لباشون خندون و دلشون شاد باشه. ایشالله همه ی جوون ها خوشبخت بشن و همه جا خبر های خوش باشه.. خب بالاخر بعد از یه غیبت کبری ، برگشتیم... علت غیبت رو هم که فکر کنم میدونید واسه چی بود...ببببببببلللللللهههههههه .... عروسیییییییی عمه بهاره بود دیگهههه خدا رو شکر همه چیز خوب بود ... مراسم عاااااالی یود و به همه کلی خوش گذشت.... از روز شنبه ی گذشته هر شب خونه ی عمه بهاره ، همه جمع بودن و برای عمه بهاره و عروس شدنش شادی میکردن. ...
4 شهريور 1392
1