تقدیم به پریسای عزیز

1

چهارمین قرار وبلاگی و دومین حضور ما....

سلام.خوبید؟خوشید ؟ سلامتید؟ ما هم خوبیم (به کوری چشم دشمنان ) و دعا گوی دوستان عزیزم. امروز یعنی جمعه 24 / 3 / 1392 برای دومین بار جهت شرکت در پای صندوق...... (ببخشید )در  قرار وبلاگی راس ساعت 7 و 10 دقیقه به محل قرار رسیدیم. این بار زهره جون یعنی مامان آرشیدا زرنگی کرده بود و زودتر رسیده بود . من و پریسا هم که همراه با مامان آرمیتا جون با هم رسیدیم و بلافاصله  مامان کیاوش جون هم بهمون ملحق شدن که من برای اولین بار بود ایشونو میدیدم. این هم اقا کیاوش گل: و بچه های گروه اول که زود رسیدن و البته پریسای عزیزم... و بعد هم سارا جون همرا با علی عزیزم اومدن. همین تعداد که...
25 خرداد 1392

2 سالگی وبلاگمون و 31 ماهگی پریسا جون

                                سلامممممم چند روز تعطیلی با کلی مناسبت اومد و رفت و من نتونستم چیزی بنویسم . دقیقا از رو اول تعطیلی یعنی سه شنبه این کامی بیچاره مریض شد روز چهارشنبه رفت دکتر و تازه دیشب اومد خونه و تا کمی بهش برسم و دستی به سرو گوشش بکشم دیگه نشد که نشد که بخوام یه پست برای این همه مناسبت بذرام تا امروز .... پس اول از همه بگم که سه شنبه یعنی 14 / 3 / 1392  وبلاگ  "تقدیم به پریسای عزیز" 2 ساله شد      &n...
19 خرداد 1392

بازی وبلاگی

 سلام این هم یه بازی وبلاگی دیگه.... راستش نمیخواستم شرکت کنم اما شاید تمام نی نی وبلاگ ازم دعوت کردن که شرکت کنم. (کامنت های پست قبل نشون دهندی دعوت  نامه هاست ) دیگه اصرار های مینا وبعد هم لیلا مزید بر علت شد تا من هم دست به کار بشم.... این شما و این هم پاسخ خای منننننننن   - بزرگترین ترس در زندگیت چیه؟ داخل دریا غرق بشم.. 2- اگر 24 ساعت نامرئی میشدی، چی کار میکردی؟ نمیشه بگم اما در مورد همین سایته... 3- اگر غول چراغ جادو، توانایی برآورده کردن یک آرزوی 5 الی 12 حرفت را داشته باشد،‌ آن آرزو چیست؟ یه دوستی ارزو کرد ماهی 3 میلیون حقوق ماهیانه داشته باشه... ارزوی...
13 خرداد 1392

سومین دیدار نی نی وبلاگی و اولین حضور ما

روز جمعه 10 / 3 / 1392 ساعت 7 بعد از ظهر، سومین قراره نی نی وبلاگی زیر پل هفتم(رنگین کمان) گذاشته شد. البته برای ما که هفته ی قبل مسافرت بودیم ، اولین قرار به حساب میاد. ساعت 6 و نیم از خونه رفتیم بیرون. دانیال پسر عمو و ابوالفضل پسر خاله ی پریسا هم همراه ما بودن. سر راه رفتیم دنبال زینب جون و آرمیتای کوچولو و به سمت پارک حرکت کردیم. فکر نمیکردم اولین نفرات باشیم. این هم اولین گروه کاماندو هاااااااااا از چپ : دانیال - ابوالفضل - پریسا - ارمیتا کمی بعد سارا جون و علی جون هم بهمون ملحق شدن.سارا گفت سری های قبل ما هم زود میومدیم.ولی چون بقیه ی مامان ها دیر میومدن این بار هم خواستم دیر بیام ولی به خاطر شما (من) ز...
11 خرداد 1392

نبینننننن!!!!!!!!

    سلام... اول این که بابت همه ی محبت هاتون ممنونم. دوم این که شهرما همین که به سمت گرما میره  معمولا مردم هم به خواب تابستانی فرو میرن. یعنی کمتر از خونه بیرون میان.برای همین ما هم بیشتر خونه نشین هستیم و زندگی هم روزمره و کارها هم تکراری و ..... البته یه وروجک شیطون که از صبح تا شب بیخ گوشت پچ پچ کنه و نتونه یه جا اروم و قرار داشته باشه نمیذاره که ما هم به خواب تابستونه فرو بریم. و مرتب درحال سرو کله زدن هستیم.... طفلک هم تقصیر نداره و دنبال یه جایی برای تحرک و تخلیه ی انرژی هستش.... خلاصه دیگه اینجوریاست .... حالا برای اینجا کمی از پریسا خانم بنویسم که ایشالله بعدا بخونه که چه کارا...
7 خرداد 1392
1