تقدیم به پریسای عزیز

1

فصل 39 : عید فطر... رسیدن جایزه... و پریسا خانم

  سلام              سلام           سلام 2 روزه دیگه عیده فطره پس:     عید سعید فطر را به همه ی دوستانم تبریک میگم. امیدوارم طاعات و عبادات همه مورد قبول واقع بشه. خدایا ممنونم که یکسال دیگه هم گذشت و تونستیم در مهمانیت شرکت کنیم.     و باز هم ممنونم که بهمون این سعادت رو دادی که با فرشته کوچولومون این ماه زیبا رو پشت سر بذاریم.                     &nb...
27 مرداد 1391

فصل38: یه ماهگردو یه سالگردو یه ......

سلام به همه دوستان گلم و نی نی های خوشکلشون. نماز و روزه هاتون قبول باشه.از امشب شبهای احیا شروع میشه. ایشالله که عباداتتون قبول باشه. در دعاهاتون ما رو هم فراموش نکنید. ممنون اول سالگرد: روز جمعه 13 / 5 / 1391 سالگرد یه روز قشنگ برای من و بابایی بود . تا دوسال قبل دوتایی این روز قشنگ رو جشن میگرفتیم ولی الان دوساله که با فرشته کوچولومون این روز قشنگ رو جشن میگیریم. البته امسال به دلیل اینکه بابا بزرگ از پیشمون رفتن و هنوز عزادار هستیم همون جشن کوچولو روهم نگرفتیم. ولی برای دفتر خاطرات دختر خوشکلم یه جشن کوچولو میگیرم تا یادش بمونه که این روز قشنگ رو خیلی دوست دارم. حسین جان سالگرد ازدواجون مبارک باشه. ...
17 مرداد 1391

فصل 37 :کمی از پریسا و 2 تا خبر خوب

سلام خسته نباشید. نماز و روزه های همه دوستان قبول باشه. نمیدونم فقط من اینجور شدم یا اینکه بقیه هم گرفتار شدن . اصلا" حوصله ی هیچ کاری رو ندارم. بیچاره پریسا که این طفلکی هم با من درگیر شده . بیشتر روز در حال چرت زدن هستیم و حوصله ی انجام هیچ کاری هم نداریم. کلا" همه ی برنامه هامون تعطیل شده.......... حالا همین وقت که حوصله تعطیل شده ،  یک دفعه تصمیم گرفتم جهت آموزش دستشویی رفتن برای این پریسا خانم. امروز چهار شنبه. از خواب که بیدار شد، نزدیک ظهر بود پوشکش رو درآوردم تا کمی آزاد باشه. ساعت 1 و نیم ظهر در آشپز خونه جیش کرد.سریع همه جا رو شوستم و گفتم حالا که ساعتش دسنمه مراقب میشم ببینم کی دوباره میخواد جیش کنه. تا س...
11 مرداد 1391
1217 0 101 ادامه مطلب

فصل 36 : فقط از پریسا جون

سلام به همه دوستان عزیز. نماز و روزه ی همه قبول باشه. ایشالله که ما رو هم در دعاهاتون فراموش نکرده باشید. امروز میخوام فقط از پریسا جون بنویسم. هزار ماشالله به دختر باهوشم که حافظه ی خیلی خوبی داره . دیروزصبح یه قطعه از اسباب بازیش رو روی اپن دید در حد گذرا. گذشت تا بعد از ظهر یعنی بینش هزارتا کار دیگه انجام دادیم. بازی و غذا خوردنو اومدن بابایی و ...... عصر که شد به طور اتفاقی یه قسمت دیگه از اون اسباب بازی رو بین وسایلش پیدا کرد. بدو بدو اومد سراغم و دستمو کشید سمت اپن و اشاره به بالا... من هم که ماشالله حافظم توپ .....  هر چی میگشتم که این بچه چی میخواد و هر چی نشونش میدادم فایده نداشت. آخر سر بلندش ...
6 مرداد 1391
1